تبليغاتX
.:: سرباز زمین ::.



مهرداد صدقی را تاکنون ندیده ام، اما وبلاگش را می خوانم. به نظرم او شاهکار است! تبریک شب یلدا به سبک او را اینجا بخوانید.


+ نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت 22:55 توسط سرباز زمین |

اگر به یاد داشته باشید، حدود یک سال قبل مطلبی را در انتقاد به سریال ستاره سهیل (ساخته امیر قویدل) نوشته بودم. نام مطلب این بود:"امیر قویدل، کارگردان فیلم 300 را رو سفید کرد"
این مطلب پر بیننده ترین مطلب در وبلاگ من بود و تا جایی که خبر دارم بیش از 150 وبلاگ و وب سایت لینک آن را قرار داده یا عین مطلب را نقل کرده اند. بازخوردهای زیادی از این مطلب گرفتم. عده ای از حرف های من حمایت کرده بودند و البته عده ای نیز با آن مخالف بودند.
هنوز هم گهگاه کامنت هایی درباره این مطلب در وبلاگ نوشتم می شود. دیروز هم یکی از همین کامنت ها را دریافت کردم. نویسنده کامنت خود را اسرافیل معرفی کرده و کامنتی نسبتا طولانی نوشته است که من آن را عیناً نقل می کنم: 

من این سریال رو از نظر تاریخی زیاد تایید نمیکنم چون اشکالات فراوانی داشت اما:
ایرانیان قبل از اسلام دارای فرهنگ عالی نبودند و از آنجا که در هیچیک از کتب تاریخی اعم از تاریخ ویل دورانت تاریخ طبری و تاریخ یعقوبی و البدایه و النهایه ابن اثیر و... هیچ اثری از داشتن یک شاعر و یا یک دانشمند و محقق در ایران نمی بینیم. توجه کنید (بدون تعصب) آیا تمام مصادر و مفاعل و تمام جملات کلیدی در شعر و شاعری ایرانی عربی نیستند؟ آیا میتوان بدون قافیه و وزن شعر سرود (به غیر از شعر نو) ؟ آیا برای واژه های بسیار زیادی که عربی به فارسی دری و پشتو هدیه کرد نظیری وجود دارد؟ مانند شعر، ادب و ادبیات، احساس، عقل، کتاب، و... هنوز فرهنگسرای تهران که کارخانه واژه سازی است نتوانسته برای این کلمات و بسیاری کلمات دیگر معادل فارسی بسازند!!! آیا میتوان گفت که ایران بعد از حمله مغول که در کتابسوزی مشهوریت جهانی دارند، کتابهای دانشمندان چون فارابی و ابن سینا و... سالم ماندند و شعرهای سوخته از دل مردم به روی کاغذ آمدند اما یک شعر و فقط یک خط شعر فارسی قبل از اسلام نتوانست از زیر آتش سوزی مسلمانان فرار کند!!!
آیا میتوان چنین دروغی را باور کرد؟ هیچ کتاب تاریخی مگر آنان که به غرض ورزی مشهورند، چنین چیزی را اثبات نکرده. اگر شما هم میخواهید مانند دیگر هموطنانتان چشمتان را به حقیقت ببندید و بدون تحقیق بگویید ما چنان بودیم و چنان بودیم و اسلام ما را به این وضع انداخت بدانید که خودتان را مضحکه عالم کردیده اید...
دوستان عزیز نگاه کنید به خدماتی که اسلام برای ایران کرد... بخدا که برای مصر و عراق چنین خدماتی نکرد... ایرانی که زبان درست حسابی نداشت... لااقل مثل مصریان و عراقی ها تمدن چندهزار ساله هم نداشت. بغیر از حمله ها و غارتهای کورش و داریوش امان از یک کار مهمی که ایرانیان قبل از اسلام انجام داده باشند. اگر حمله کورش و از بین بردن تمدن کهن بابل و سومر را افتخار و فرهنگ میدانید وای به حال شما... از این تعصبات دست بکشید و بسوی دانش و کتابخوانی روی آورید... ایرانیها متاسفانه بسیاری از موارد را در اسلام هم تحریف کردند برای همین تعصب بیجای ایرانی... رجوع کنید به وبلاگم آنجا خواهید دید که مادر حضرت سجاد علیه السلام ایرانی نبوده و این قاتل عمر هم (فیروز یا ابولولو) اصلا مسلمان نبوده ...

همانطور که می دانید، من از تاریخ چیز زیادی نمی دانم. در چند پست قبل هم نوشته ام که نمی خواهم به تاریخ افتخار کنم چون آنقدر زوایای مبهم و تاریک در آن وجود دارد که بسیار گنگ و نا مفهوم به نظر می رسد. به همین دلیل هیچ فردی از افراد شناخته شده تاریخ را نمی توان کاملا درستکار و عاری از خطا و چنین و چنان دانست.
کامنت اسرافیل را بدون هیچ قضاوتی در اینجا گذاشتم تا شما بخوانید و نظر بدهید.

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 2:39 توسط سرباز زمین |

صداي بلندگو که ساکت شد، فقط صداي حرکت قطار به گوش مي رسيد و پچ پچ مسافراني که دو به دو و آرام صحبت مي کردند.
صداي مرد جواني با لهجه شهرستاني اين سکوت لرزان را شکست و همه توجهات را به سوي خود جلب کرد؛ «آقايون، خانم ها... من دو سال قبل با يک نفر تصادف کردم. بايد پانزده ميليون ديه مي دادم، کلي دوندگي کردم و از طرف خواهش کردم. توانستم ده ميليون تخفيف بگيرم.» قريب به اتفاق مسافرها، با متوجه شدن موضوع نگاه شان را از مرد جوان دزديدند و طوري وانمود کردند که به حرف هاي او گوش نمي دهند. مرد جوان دوباره ادامه داد؛ «يک هفته بيشتر مهلت ندارم، آمدم تهران بلکه بتوانم کسي را پيدا کنم تا کمکم کند. خواهش مي کنم در حد وسع تان کمک کنيد.» هيچ کس از جايش تکان نخورد، حتي پچ پچ ها هم قطع شد. فقط مرد ميانسالي که در کنار مرد جوان نشسته بود، گفت؛ «تهراني ها خودشان کلي گرفتاري دارند، هيچ کس کمک نمي کند.» اما مرد جوان دوباره ادامه داد؛ «آقايان، خانم ها خواهش مي کنم اگر در توان تان هست به من کمک کنيد.» دختربچه يي که کمي آن طرف تر ايستاده بود، رو به مادرش کرد و گفت؛ «مامان پول ميدي تا به اين آقاهه بدم.» مرد جوان هنوز داشت خواهش مي کرد که مادر يک اسکناس هزار توماني به دخترش داد و دختر هم اسکناس را به مرد جوان داد.
مرد ميانسال شروع به پرسش از مرد جوان کرد؛ «شغلت چيه... اهل کجايي...» و مرد جوان هم با همان لهجه جواب مرد را داد. تا اينکه قطار به ايستگاه رسيد و مرد جوان جوياي کمک پياده شد.
قطار دوباره به حرکت درآمد اما اين بار صداي مرد ميانسال سکوت را شکست؛ «معتاد بود،»
و ادامه داد؛ «نبايد به اين آدم ها کمک کرد، اينها زيادند، همه جا هم هستند، هر کدام يک بهانه جور مي کنند و يک داستان مي سازند تا پول موادشان را دربياورند. آن خانم هم اشتباه کرد، نبايد پول مي داد.» ناگهان جواني که کيف سياه رنگي به دوش داشت، به ميان حرف مرد ميانسال دويد؛ «آقا چرا اين طور مي گوييد؟ شما از کجا مي دانيد که معتاد بود؟»
مرد ميانسال گفت؛ «معلوم است، همه شان همين طور هستند. آن خانم هم اشتباه کرد. الان با پول آن خانم مي رود و مواد مي خرد...»
جوان کيف به دوش تقريباً عصباني شده بود؛ «اين خانم دلش پاک است و با نيت خير خواست کمک کند. شما که اين طور حرف مي زني، باعث مي شوي پشيمان بشود.» مرد ميانسال هنوز روي حرفش ايستاده بود؛ «کسي که واقعاً مستحق باشد، اين طور گدايي نمي کند. آن خانم هم پولش را بايد در صندوق صدقه مي انداخت.»
«من مطمئنم که شما صدقه هم نمي دهي، وگرنه اين طور حرف نمي زدي. هزار توماني که اين خانم کمک کرد، مبلغ زيادي نيست ولي نشان مي دهد نيت خير دارد. اگر شما نمي خواهي کمک کني، اجر و ثواب ديگران را هم ضايع نکن.»
«من هنوز هم مي گم آن جوان معتاد بود و الان هم رفته تا مواد بخرد.»
قطار ايستاد. جوان کيف به دوش همان طور که به طرف در خروجي مي رفت، گفت؛ «اميدوارم خدا همه ما را به راه راست هدايت کند.» و از قطار پياده شد.
قطار دوباره به راه افتاد. «ايستگاه بعد... سبلان.»

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 14:1 توسط سرباز زمین |

زماني که پل ارليک کتاب بمب جمعيت را مي نوشت، احتمالاً به اين اميدوار بود که کتابش روي ذهن و مدل زندگي آدم ها تاثير بگذارد. آن زمان سال 1968 بود، يعني دقيقاً 40 سال پيش. در آن سال جمعيت جهان 5/3 ميليارد نفر بود و ارليک علاقه داشت کتابش حداقل براي يک پنجم جمعيت جهان تاثيرگذار باشد. او اعتقاد داشت اگر جمعيت با همين روند رشد کند، هيچ انساني موفق به ديدن دهه 1980 نخواهد شد و قحطي جان همه را خواهد گرفت. البته اين طور نشد، چون نورمن بورلاگ از گرد راه رسيد و با دستکاري هايش در ژن هاي محصولات کشاورزي، باعث شد ميزان باردهي زمين ها چند برابر شود. اتفاق ديگري که در دهه هاي 1960 و 1970 به وقوع پيوست کم شدن ناگهاني ميزان باروري مردم کشورهاي توسعه يافته بود. ممکن است به نظر برسد جمعيت کشورهاي توسعه يافته به نسبت جمعيت کل کره زمين بسيار ناچيز است و کم شدن باروري مردم اين کشورها تاثير چنداني بر جمعيت کل کره زمين ندارد. اما نکته اينجاست که خطر افزايش جمعيت به دليل محدود بودن منابع زمين است يعني ترس دانشمندان از اين جهت است که انسان ها مجبورند براي تهيه غذا و رفع نيازهاي خود دست به دامن طبيعت شوند و به همين خاطر وقتي جمعيت زياد شود، آنقدر به طبيعت دست درازي مي کنند که ديگر هيچ چيز در آن باقي نمي گذارند، در اين ميان سبک زندگي هم تاثير مهمي در اين دست درازي به طبيعت دارد. مثلاً يک بچه امريکايي در يک شبانه روز، به عناوين مختلف مثل استفاده از وسايل برقي، تغذيه از خوراکي ها و غذاهاي رنگارنگ و... به اندازه صد بچه در آفريقا از طبيعت برداشت مي کند يعني اثري که يک انسان در يک کشور توسعه يافته بر طبيعت مي گذارد، بسيار بيشتر از اثر يک انسان در يک کشور توسعه نيافته و فقير است. پيش بيني هاي ارليک درست از آب درنيامدند و نه تنها همه مردم از قحطي دهه 1970 از بين نرفتند، بلکه خود ارليک هم زنده ماند تا ببيند چيزي نمانده که جمعيت جهان به هفت ميليارد نفر برسد.
انسان هايي که هر کدام بايد غذا بخورند، در جايي مسکن داشته باشند، خود را از سرما و گرما بپوشانند، روزي چهار ليتر آب بنوشند و اين نيازها از هيچ طريق تامين نخواهد شد مگر طبيعت. جالب اينکه کتاب پل ارليک با وجود پيش بيني هاي نادرستش براي سياستمداران محافظه کار يک کتاب خطرناک محسوب شد.
ولي آيا بمبي که ارليک نام آن را بر کتابش گذاشت، روزي منفجر خواهد شد؟ معلوم نيست. ممکن است چند سال ديگر، چند قرن ديگر يا اصلاً هيچ وقت، متخصصان جهان تخمين زده اند تاکنون 50 ميليارد نفر پا به کره خاکي گذاشته اند. به اين معنا که از زمان ورود آدم و حوا به زمين تا همين حالا، اين کره بي زبان 50 ميليارد نفر را به چشم ديده است و آيا اين عجيب نيست که يک هفتم اين تعداد در حال حاضر زنده هستند و قريب به اتفاق شان توانايي باروري دارند؟ و آيا باز هم بايد معتقد بود که بمب جمعيت منفجر نخواهد شد؟

در ضمیمه اعتماد امروز بخوانید.

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 18:44 توسط سرباز زمین |

رئيس گروه تخصصي گربه سانان IUCN :

پروژه يوزپلنگ آسيايي در جهان بي نظير است

بریتن موزر، رییس گروه تخصصی گربه سانان/ عکس: اعتماداعتماد: رئيس گروه متخصصان گربه سانان IUCN نتايج کلي پروژه حفاظت از يوزپلنگ آسيايي را مثبت ارزيابي کرد. اورس بريتن موزر که براي ارزيابي پروژه حفاظت از يوزپلنگ آسيايي به ايران سفر کرده است، صبح جمعه در جمع خبرنگاران گفت؛ «در هيچ کجاي دنيا از پروژه يي خبر ندارم که براي حفاظت از گربه سان بزرگ جثه يي مانند يوزپلنگ راه اندازي شده باشد و طي انجام آن جمعيت جانور مورد مطالعه کم نشده باشد. تنها پروژه يي که در مدت هفت سال فعاليتش موفق شده جمعيت گربه سان مورد مطالعه اش را ثابت نگه دارد و حتي آن را افرايش دهد، پروژه حفاظت از يوزپلنگ آسيايي است.» وي ادامه داد؛ «در حال حاضر اين پروژه باعث شده است تا آگاهي افراد جامعه نسبت به يوزپلنگ افزايش پيدا کند و من مطمئن هستم تا 20 سال ديگر باز هم در ايران در مورد يوزپلنگ صحبت خواهد شد. چون جمعيت يوزپلنگ آسيايي رو به افزايش است.» رئيس گروه متخصصان گربه سانان IUCN درباره تهديدهاي نسل يوزپلنگ آسيايي گفت؛ «کاهش جمعيت طعمه، بزرگ ترين تهديد يوزپلنگ آسيايي در ايران است. گياهخواران طعمه يوزپلنگ هستند که جمعيت آنها بر اثر شکار مستقيم، تخريب زيستگاه و شرايط اقليمي کاهش مي يابد.» وي با اشاره به تلفات يوزپلنگ در جاده هاي ايران گفت؛ «بدون شک جاده ها روي جمعيت يوزپلنگ اثرات منفي مي گذارند و بايد استانداردهاي جاده سازي در زيستگاه ها رعايت شود.» بريتن موزر همچنين شبيه سازي را براي حفظ يوزپلنگ بي نتيجه دانست و گفت؛ «مشکل يوزپلنگ کاهش تنوع ژني است. در شبيه سازي يک ژن عيناً تکثير مي شود که مشکلي را حل نمي کند.» در بخش ديگري از اين نشست، علي جورابچيان مدير پروژه حفاظت از يوزپلنگ آسيايي گفت؛ «تا قبل از شروع به کار پروژه، براي مدت نزديک به 28 سال هيچ عکس و فيلم مستندي از يوزپلنگ در اختيار سازمان حفاظت محيط زيست نبود. اما امروز حداقل يک ساعت فيلم مستند و 150 قطعه عکس از اين جانور در زيستگاه طبيعي اش تهيه شده است. تهيه بعضي از اين تصاوير، نظير توله هاي تازه متولد شده يوز و... باعث افتخار است. تهيه اين تعداد تصوير از ديدگاه متخصصان بسيار حائز اهميت است.»
وي ادامه داد؛ «امروز به جرات مي توانيم اعلام کنيم حداقل 70 قلاده يوزپلنگ به طور قطعي در ايران و در پنج زيستگاه اصلي زندگي مي کنند.»
جورابچيان درباره زيستگاه هاي يوزپلنگ در ايران گفت؛ «علاوه بر پنج زيستگاه اصلي شناسايي شده در کشور، شش زيستگاه ديگر نيز در روند انجام پروژه شناسايي در استان هاي خراسان شمالي، خراسان رضوي، اصفهان و کرمان قرار دارند.» وي در رابطه با هزينه اجرايي پروژه طي هفت سال گذشته تصريح کرد؛ «سرمايه گذاري اجراي پروژه به صورت مشارکتي 725 هزار دلار بود که علاوه بر معادل اين مبلغ، سازمان حفاظت محيط زيست، تاکنون 30 درصد بيش از اين رقم براي پروژه هزينه کرده است.»
جورابچيان همچنين گفت؛ «نتيجه نهايي ارزيابي پروژه طي روزهاي آينده اعلام خواهد شد.»
پروژه حفاظت از يوزپلنگ آسيايي از مهرماه 1380 توسط سازمان حفاظت محيط زيست و با مشارکت برنامه عمران ملل متحد (UNDP) آغاز به کار کرده است. اولين برآورد جمعيت يوزپلنگ در کشور 70 قلاده بود و امروز پس از گذشت هفت سال وجود 70 قلاده يوزپلنگ در ايران قطعي شده است که به گفته رئيس گروه تخصصي گربه سانان IUCN باقي ماندن اين تعداد يوزپلنگ از موفقيت هاي اصلي پروژه است.

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 11:47 توسط سرباز زمین |

عکس: دکنر مسعود مجدزاده/سبز پرس

متاسفانه دیروز خبر رسید که لاشه یک قلاده یوزپلنگ نر جمعه صبح توسط گشت راهداری در جاده راور به کرمان پیدا شده است.
درست در زمانی که اخبار امیدوار کننده ای مبنی بر افتتاح سایت مطالعاتی یوز در میاندشت به گوش می رسد، چنین اخباری باعث افسردگی و بعضاْ دلزدگی می شود. جالب آنجاست که وقتی یکی از بچه های سبز پرس برای پیگیری خبر با اداره کل محیط زیست کرمان تماس گرفت، برخورد این عزیزان بیشتر شبیه به برخورد دستگاه های اطلاعاتی و امنیتی بود. آنها کوچکترین اطلاعاتی را در مورد سن و سال و مشخصات حیوان به خبرنگار سبز پرس ندادند. جالبتر اینکه حتی سایت سازمان محیط زیست، خبر تصادف یوزپلنگ را به نقل از سبز پرس درج کرده بود.
البته این شکل اطلاع رسانی چندان هم عجیب و غریب نیست. نه فقط در دولت نهم که بلکه در دولت های پیشین هم چنین رفتارهایی از جانب سازمان محیط زیست مشاهده شده است.
اما در مورد خود یوزپلنگ کشته شده، آنطور که با یکی از دوستان آشنا به زندگی و اکولوژی یوز صحبت می کردم، احتمالا یوزپلنگ جان باخته، دو ساله و نیمه باشد. چرا که وزن آن ۳۱ کیلوگرم بوده است. با توجه به اینکه کوشکی (یوزپلنگ رهاشده در میاندشت) یک سال و نیم سن و ۲۰ کیلو وزن دارد، احتمال قریب به یقین سن یوزپلنگ همان دو سال و نیم است.
همچنین احتمال آن می روند که این یوز از منطقه اطراف یزد به طرف کرمان آمده باشد. دلیل این مهاجرت تجمع حیوانات نر در یک زیستگاه است و نرهای جوان تر به طور غریزی سعی می کنند زیستگاه جدیدی را انتخاب کنند تا شانس جفتگیری شان بیشتر شود.
متاسفانه برخی از محققان موفق شده بودند که رد این حیوان را در کرمان تعقیب کنند و وجود آن را در منطقه به اثبات برسانند. اما به دلیل بی توجهی های وزارت راه و کم توانی سازمان حفاظت محیط زیست در انجام وظیفه اش، همه آن تلاش ها بر باد رفت.
افسوس که ما فقط یاد گرفته ایم در برنامه های عملکردمان بنویسیم مبلغ هنگفتی را برای فلان فعالیت خرج کرده ایم، اما هنوز نیاموخته ایم که برای ارزش گذاشتن به کارمان باید با تهدیدها هم مبارزه کنیم. افسوس...

لینک خبر در سبز پرس

+ نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 23:20 توسط سرباز زمین |

قديمي هاي اهل کتابخواني مي گفتند؛ «کسي که کتاب قرض مي دهد، بايد دستش را قطع کرد،» زماني اين جمله بر سر زبان ها افتاد که خانه ها به اندازه خانه هاي حالا نبود و هر کدام حداقل چندصد متر وسعت داشت. پس به اندازه کافي جا براي نگهداري کتاب بود. اما خانه هايي که ما در آنها زندگي مي کنيم، اين چنين نيستند و به تعبيري قوطي کبريت هايي براي در امان ماندن از سرما و گرما و باد و باران هستند. به همين خاطر است که اهل مطالعه و کتاب هميشه با مشکل کمبود جا براي نگهداري کتاب هاي خوانده شده شان روبه رو هستند. اگر دلتان مي خواهد کتابخانه تان را که از حجم کتاب هاي خوانده شده در حال انفجار است، نجات دهيد براي شما دو پيشنهاد اساسي داريم. اول اينکه آن جمله قديمي و معروف را که در ابتدا اشاره شد به کلي فراموش کنيد. سپس سري به سايت اينترنتي کتاب مسافر به نشاني www.ketabemosafer.com بزنيد. در اين سايت قادر خواهيد بود کتاب هايتان را به سفر بفرستيد، گردانندگان اين سايت برچسبي تهيه کرده اند که شما مي توانيد با چاپ و الصاق آن روي جلد، کتاب را به شخصي ديگر امانت دهيد. او نيز پس از خواندن کتاب مي تواند آن را به فرد ديگري امانت دهد يا در يک محل عمومي و مناسب قرار دهد. البته اين سايت به شما امکان رديابي کتاب تان را نيز مي دهد. کافي است نام خود و کتاب تان را در بانک اطلاعاتي سايت ثبت کنيد و يک شناسه بگيريد. شناسه را روي برچسبي که به کتاب الصاق کرديد، بنويسيد. هر کس کتاب شما به دستش رسيد سري به سايت «کتاب مسافر» مي زند و با استفاده از شناسه، محل فعلي کتاب را اطلاع مي دهد. به اين شکل شما مي توانيد از سرنوشت کتاب خود مطلع شويد. به اين شکل مي توانيد هم کتاب تان را براي مطالعه به ديگران امانت دهيد و هم از سرنوشت آن باخبر شويد. 

در ضمیمه اعتماد امروز بخوانید.
همچنین در همان صفحه بخوانید: لطفاً فکس نفرستيد (از سارا فرهمند)

+ نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 23:1 توسط سرباز زمین |

من یک «زمین داغ کن» هستم و یک روز از زندگی ام را برایتان تعریف می کنم!

داخلی- خانه من -  ساعت 7 صبح
ساعت زنگ می زند و ناگهان از خواب می پرم. چشمم به آباژور قرمز رنگم می افتد که روشن است. از تخت پایین می آیم. چای ساز را به برق می زنم و به طرف دستشویی می روم. هواکش از دیشب روشن مانده اما نمی توانم خاموشش کنم چون الان شدیداً به کار کردنش احتیاج دارم! دوباره به آشپزخانه بر می گردم و از فریزر نان در می آورم. نان های یخ زده را داخل مایکرویو میگذارم تا یک دقیقه دور خودشان چرخ بخورند.
صبحانه را می خورم و از خانه بزنم بیرون.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه نهم آذر 1387ساعت 1:36 توسط سرباز زمین |

 جهان در آستانه بحران تغيير آب و هوا

چند روز قبل به همراه دوست عزیزم علی رنجی پور به پارک پردیسان رفتیم و در محل دفتر طرح ملی تغییر آب و هوا با دکتر سلطانیه، مدیر این دفتر مصاحبه کردیم. مصاحبه دو محور اصلی داشت. اول درباره تغییرات اب و هوایی و علل و منشا آن صحبت کردیم و به مقابل هم قرار دادن دو نظریه مقصر بودن انسان و مقصر بودن تغییرات کیهانی پرداختیم. در بخش دوم می خواستیم به جواب این سوال برسیم که آیا زمستان سرد سال گذشته حاصل همین تغییرات آب و هوایی بود؟ و اینکه آیا زمستان امسال سرما شدیدتر از سال گذشته است یا خیر؟
خلاصه اینکه مصاحبه بدی از آب در نیامد و در نهایت این شد.

پیوست:
در ستون کنار مصاحبه هم یادداشتی با عنوان «گرم شدن زمین و وظیفه ما» نوشتم که در اینجا بخوانید.

+ نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت 0:21 توسط سرباز زمین |

رنه ماگریت (Rena magritte) نقاش سورئالیست بلژیکیجمعه گذشته يکصد و دهمين سالگرد تولد رنه ماگريت نقاش سوررئاليست بلژيکي بود؛خالق آثار منحصربه فردي چون «انسان هاي پشت به بيننده»، «راهي به سوي آسمان» و به وجودآورنده فضاهاي خيال انگيز و عجيب. همان هنرمندي که پايين طرحي از يک پيپ نوشت؛ «اين يک پيپ نيست» و باز اين کار را با يک سيب تکرار کرد. رنه در دوران کودکي، مادر خود را از دست داده بود. مادرش پنهاني خانه را ترک کرده بود و چند روز بعد جسدش در کنار رودخانه پيدا شد. مادر صورتش را با پارچه يي سفيد پوشيده بود و مردم مي گفتند که او از رويارويي با مرگ هراس داشته است. خودکشي مادر و صورت پوشيده جسدش تاثير عجيبي در زندگي «رنه» داشت و بعدها در آثارش، عشاقي را خلق کرد که صورتشان را با پارچه سفيد پوشانده بودند. ماگريت در سنين جواني، نقاشي را به صورت حرفه يي ادامه داد. وي کارمند يک شرکت توليدکننده کاغذ ديواري شد و ساعت هاي طولاني روي کاغذهاي سفيد گل هاي تکراري مي کشيد. با اينکه او نقاشي زبردست بود، اما هيچ وقت از کار خود رضايت کامل نداشت. به همين دليل نقاشي روي کاغذ ديواري را کنار گذاشت و تلاش کرد دنيا را از زاويه ديد خود ترسيم کند. اما عادت تکرار را نتوانست ترک کند و در چند اثر آدم هاي زيادي را بدون کوچک ترين تفاوت ظاهري روي يک بوم کشيد. حتي آسماني کشيد که آدم هاي باراني پوش و کلاه شاپويي از آن مي باريد. عادت تکرار فقط در يک يا چند اثر ماگريت وجود نداشت، بلکه در بسياري از آثارش آدم هاي مرموز باراني پوش، در حالي که به بيننده پشت کرده بودند حضور داشتند. آنها گاه به ماه نگاه مي کردند، گاه در قاب پنجره ايستاده بودند و گاه در آينه خود را مي نگريستند، هر چند به جاي ديدن صورت، پشت سر خود را در آينه مي ديدند. دنياي پردرد ماگريت به وضوح در آثار رخ نشان مي دادند. آنجا که مردي نشسته است، ولي بدنش قفسي است که چند پرنده را در خود اسير کرده و مرد، عصا به دست روي صندلي انتظار مي کشد. ماگريت پير در آخرين سال هاي عمر خانه يي اجاره يي را براي زندگي برگزيد. همان خانه که حالا موزه آثار رنه ماگريت است. همان جا که يک بار از شومينه اش يک لوکوموتيو خارج شد و ماگريت آن را با نام «زمان ميخکوب شده» به تصوير کشيد. امسال 110 سال از تولد ماگريت مي گذرد. از تولد مردي که کمتر عکس از چهره اش وجود دارد. تولدتان مبارک آقاي ماگريت،

+ نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت 0:11 توسط سرباز زمین |

در ضمیمه اعتماد امروز بخوانید: علي نمي دانست فردا چه اتفاقي مي افتد. امشب که خسته و کوفته به خانه آمده بود، به بازار فکر مي کرد. آيا مي توانست فردا ماهي هاي بيشتري صيد کند؟
اين افکار ذهنش را به خود مشغول کرده بود، درست از روزي که آب دريا را قرمزرنگ ديده بود. چند روز بعد، قبل از طلوع آفتاب براي راه انداختن قايقش به ساحل رفت. هوا هنوز تاريک بود. هميشه عادت داشت اولين نفر باشد، بلکه بتواند بهترين محل را براي صيد پيدا کند. به طرف قايقش قدم برداشت ولي زير پايش جسم نرمي را احساس کرد. توجهي نکرد. کمي جلوتر دوباره جسم نرم ديگري زير پايش بود. کنجکاو شد. پايش را کنار کشيد و زمين را لمس کرد. لاشه يک ماهي مرده بود. خواست دوباره به راهش ادامه دهد که متوجه لاشه ديگري شد. کمي آن طرف تر، يکي ديگر و چند لاشه ديگر در يک قدمي آن روي ماسه هاي ساحل افتاده بود. هوا کم کم روشن مي شد و لاشه ماهي هاي بيشتري را نشان مي داد. چه اتفاقي افتاده بود؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 21:21 توسط سرباز زمین |