تبليغاتX
.:: سرباز زمین ::.

طرح از: استاد جواد علیزاده

امروز در مترو چشمم به یک تابلوی تبلیغاتی مربوط به موسسه خیریه بهنام دهش پور خورد. تصویری از کف پای یک مرده و اتیکتی که به شست پای او وصل بود در تابلو به چشم می خورد. بر روی اتیکت هم این ها را نوشته بودند:

علت مرگ: سرطان ریه
سن: 23 سال
دلیل: شوخی گرفتن زندگی
قاتل: دخانیات

روش تبلیغ جالبی بود. اما یک جایش را نتوانستم درک کنم. آنکه طرف به خاطر شوخی گرفتن زندگی مرده بود!
اینکه واقعاً شوخی گرفتن و جدی گرفتن زندگی یعنی چه برایم جای سوال است. آخر یعنی چه که باید زندگی را جدی گرفت؟ یا اینکه فلانی زندگی خوبی ندارد چون آن را شوخی گرفته است؟

(متنی که در ادامه مطلب می آید کمی طولانی است، اگر حوصله ندارید تا آنر ا بخوانید، خلاصه اش این می شود که هر کاری که دوست داشتد در زندگی انجام بدید، فقط به دیگران اسیب نزنید! همین)

کاریکاتور از استاد جواد علیزاده


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 1:52 توسط عبدل اسمیت |

سال نو را با مرگ ماهی های قرمز آغاز نکینم

محبوبه حسین زاده دست به کار جالبی زده و اعلام کرده که برای جلوگیری از مرگ و میر ماهی های قرمز و همچنین به دلیل اینکه آن ها عمدتاً ناقل بیماری (نام بیماری سخت بود، یادم نماند!) هستند، درخواست کرده تا از خریدن ماهی برای سفره های هفت سین خودداری کنیم. البته خودش می گوید این ابتکار مریم خورسند (دبیر سرویس اجتماعی روزنامه اعتماد) است.
من هم با او و او! موافقم. اگر شما هم موافقید، بسم الله! یک پست برای این ماهی های بی نوا بنویسید!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 1:26 توسط عبدل اسمیت |

     

مدتی می شد که به خاطر گیر و دارهای نیروی انتظامی، خبری از دوستان DVD فروشم نداشتم. تا اینکه به طور اتفاقی با یکی از آنها برخورد کردم و مانند تشنه ای که مدت هاست که حتی اسم آب را هم نشنیده، مشتاقانه به طرفش رفتم. همینطور که فیلم ها را زیر و رو می کردم، چشمم به جلد یکی از آنها خورد و روی آن نوشته شده بود "PERSEPOLIS"


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 1:12 توسط عبدل اسمیت |

سه شب پیش میهمان یک دوست بودم. در میان کتاب هایش به عنوانی برخوردم که تحریکم کرد به خواندن:" The little prince". دو شب قبل هم وقتی در ساعت 2 نیمه شب به اتفاق همکارم از محل کار به طرف چاپخانه می رفتیم  تا نتیجه کارمان را برای چاپ تحویل دهیم، گوینده رادیو مشغول تعریف کردن داستان شازده کوچولو بود. اتفاقی که باعث شد تمام خستگی کار (که از ساعت 3 بعدازظهر تا آن ساعت از نیمه شب بدون وقفه انجام داده بودیم) از تنم بیرون رود. به خاطر این دو اتفاق جالب، این پست را برای آنتوان سنت اگزوپری و شازده کوچولویش می نویسم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 2:42 توسط عبدل اسمیت |