
امروز در مترو چشمم به یک تابلوی تبلیغاتی مربوط به موسسه خیریه بهنام دهش پور خورد. تصویری از کف پای یک مرده و اتیکتی که به شست پای او وصل بود در تابلو به چشم می خورد. بر روی اتیکت هم این ها را نوشته بودند:
علت مرگ: سرطان ریه
سن: 23 سال
دلیل: شوخی گرفتن زندگی
قاتل: دخانیات
روش تبلیغ جالبی بود. اما یک جایش را نتوانستم درک کنم. آنکه طرف به خاطر شوخی گرفتن زندگی مرده بود!
اینکه واقعاً شوخی گرفتن و جدی گرفتن زندگی یعنی چه برایم جای سوال است. آخر یعنی چه که باید زندگی را جدی گرفت؟ یا اینکه فلانی زندگی خوبی ندارد چون آن را شوخی گرفته است؟
(متنی که در ادامه مطلب می آید کمی طولانی است، اگر حوصله ندارید تا آنر ا بخوانید، خلاصه اش این می شود که هر کاری که دوست داشتد در زندگی انجام بدید، فقط به دیگران اسیب نزنید! همین)
کاریکاتور از استاد جواد علیزاده

چند روز پیش که سوار برمترو به سوی جولانگاه مردان و زنان سختکوش (ایستگاه امام حسین!) می رفتم، توی ازدهام و هاگیر و واگیر سوار شدن پله برقی، یک نفر به من گفت:" به کجا چنین شتابان سرباز!" برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم. همه یا ساکت بودن، یا با بغل دستیشون مشغول غیبت! و یا کارهایی می کردن که نمی دونم چه کاری بود! ولی همه شون توی یه نقطه با هم مشترک بودن: هیچکدومشون رو نمی شناختم!