تبليغاتX
.:: سرباز زمین ::. - عبدل اسمیت کیست؟

در این عکس، عبدل اسمیت را در محل ملاقات های ما می بینید!

چند روز پیش که سوار برمترو به سوی جولانگاه مردان و زنان سختکوش (ایستگاه امام حسین!) می رفتم، توی ازدهام و هاگیر و واگیر سوار شدن پله برقی، یک نفر به من گفت:" به کجا چنین شتابان سرباز!" برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم. همه یا ساکت بودن، یا با بغل دستیشون مشغول غیبت! و یا کارهایی می کردن که نمی دونم چه کاری بود! ولی همه شون توی یه نقطه با هم مشترک بودن: هیچکدومشون رو نمی شناختم!
باری یواش یواش داشت باورم میشد که خیالاتی شدم. صعود از ایستگاه مترو تموم شد و من، سرفراز به ارتفاعات صفر خیابون پا گذاشتم! اما باز یه نفر پشت سرم گفت:" مثل اینکه کری ها! گفتم به کجا چنین شتابان" دوباره برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم. ایندفعه دیگه همون آدم های غریبه هم نبودن. بهتره بگم هیچ کس نبود. تصمیم گرفتم به محض اینکه به خونه رسیدم چندتا قرص خواب بخورم و حسابی استراحت کنم. اما یکهو صدا اومد که:" مخ تو عیب پیدا نکرده، اشکال از تصویر منه!" چنون جا خوردم که انگار صاعقه بهم زده! یعنی کی می تونست باشه که فکر من رو هم خونده بود. با ترس و لرز گفتم:" ببخشیدددد.... ششششما؟!" گفت:" من رو نمی شناسی؟"
- نه به جون شما
- منم دیگه، عبدل اسمیت!
- چی؟
- عبدل اسمیت!
- حتماً باید اسمت با علامت تعجب تلفظ بشه؟!
- من چی کار کنم؟! تو شناسنامه اینطوری نوشتن!
- حالا چرا نمی آی جلو ببینمت؟ اینجوری مردم فکر می کنن دارم با خودم حرف می زنم و دیگه مطمئن میشن که من دیوونه ام!
- من الان جلوت وایستادم
- پس چرا نمی بینمت؟
- چون من رو هیچ کس نمی تونه ببینه!
- چرا؟
- به خاطر اینکه من چند سال پیش توی یه NGO فعال بودم، گفتن باید شفاف سازی بکنیم، همه چیز باید شفاف باشه. اول هم از داوطلب ها شروع کردن!
- یعنی همه داوطلب های NGO شما غیر قابل دیدنن؟
- آره، چون من تنها داوطلب اونجا بودم! هر 500 نفر بقیه کارمند بودن!
- عجب! ولی تو چه جوری تونستی فکر من رو بخونی؟
- من فکر تو رو نخوندم، قیافه ات داد می زد که می خوای بری چکار کنی!
- یعنی چی؟
- یعنی اینکه همه کسایی که داوطلب هستن، بعد از یه مدت به قرص خواب به تعداد بالا احتیاج پیدا می کنن! البته برای بعضی ها قرص خواب جواب نمی ده، باید دنبال سیانور باشن!!
- حالا با من چه کار داری؟
- هیچی، می خوام ببینم بلیط اتوبوس داری؟!
- یعنی این همه راه من رو دنبال کردی که یه بلیط اتوبوس بگیری؟ منکه فکر نمی کنم! آخه پس تو اسم من رو از کجا می دونی؟
- راستش، اول می خواستم از یه غریبه بلیط بگیرم، نشد. فکر کنم طرف خیلی خلاف کار بود، چون فکر کرد من وجدانشم! همین که صدای من رو شنید، بلند شد در رفت! بعد توی شلوغی تو رو دیدم. از روی عکسی که توی وبلاگت گذاشتی، شناختمت. لباس هات هم که هیچ فرقی نکرده بود! مطمئن شدم که خودتی، با خودم گفتم بیام از تو بلیط بگیرم، چون تو هم مثل خودم داوطلبی! حتماً بلیط اتوبوس تو جیبت پیدا میشه!
دست کردم تو جیبم و یه بلیط پیدا کردم که مال چند ماه پیش بود، همین که اومدم بلیط رو بهش بدم یکهو به خودم اومدم که:
- تو رو که کسی نمی بینه، بلیط می خوای برای چی؟ سوار شو برو دیگه!
- چی؟؟!!.... یعنی تو میخوای قانون رو زیر پا بذارم؟! درسته کسی من رو نمی بینه، ولی من که دارم از اتوبوس استفاده می کنم، باید هزینه اش رو بدم. این بر خلاف آرمان های اجتماعی یه داوطلبه!!!!
دیگه کاملاً مطمئن شدم که همه حرف هایی که می زنه راسته. همچین حرفهایی فقط از دهن یه داوطلب واقعی در می آد! بلیطم رو هم دوباره گذاشتم توی جیبم. چون مطمئن بودم ازش استفاده نمی کنه. گفتم: بلیط ندارم.
- اشکالی نداره. پیاده میرم!
حسابی من رو تحت تأثیر قرار داده بود، تصمیم گرفتم باهاش قدم بزنم. توی راه با هم خیلی صحبت کردیم. اوایل مسیر مردم فکر می کردن که من دیوونه شدم که دارم با خودم حرف می زنم. ولی عبدل اسمیت پیشنهاد کرد که گوشی موبایلم رو بگیرم دم گوشم و وانمود کنم که دارم با موبایلم حرف می زنم!
موقع خداحافظی که رسید، ازش خواستم یه شماره تلفنی چیزی بهم بده تا باهاش ارتباط داشته باشم. گفت ندارم. از وبلاگ و ایمیل و این جور چیزها هم خبری نبود. گفتم:
- تو عقاید جالبی داری، چرا یه وبلاگ برای خودت دست و پا نمی کنی؟
- تا حالا بهش فکر نکرده بودم. اما اگر هم بخوام نمی تونم وبلاگ داشته باشم. چون من عکس ندارم که توی وبلاگم بذارم!
دلیلیش منطقی بود، البته برای خودش! بهش پیشنهاد کردم که بیاد توی وبلاگ من بنویسه. اون هم قبول کرد! این شد که یه نویسنده به وبلاگ من اضافه شد.
ببخشید از اینکه مجبور بودم همه این داستان رو برای شما تعریف کنم تا نویسنده دوم وبلاگم رو معرفی کنم! ولی از این به بعد، بعضی از مطلب ها رو عبدل اسمیت می نویسه. البته فکر کنم اسم واقعیش این نباشه و برای خودش اسم مستعار انتخاب کرده باشه!
به هر حال ما هر چند وقت یه بار توی ایستگاه مترو (همون جولانگاه مردان و زنان سختکوش!) با هم قرار ملاقات داریم و درباره چیزهایی که دوست داریم باهم صحبت می کنیم. من هم حرف های عبدل اسمیت رو یادداشت می کنم و توی وبلاگ می ذارم تا شما هم با این داوطلب ساده! بیشتر آشنا بشید.

عبدل اسمیت در حال پیاده شدن از قطار!

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 1:50 توسط سرباز زمین |